یه چند وقتیه این شبکه های مجازی شده قاتل خلق الله، هرکیم از هرگوشه هوار وا اسلاما برداشته از یه جهت داره داستانو نقد و بررسی میکنه ،یکی در باب کاهش چشم گیر ارتباطات خانوادگی، اون یکی در باب کاهش روابط  زناشویی ، کاهش فلان و کاهش بلان، اما اجازه میخوام از حضرات از یه طرف دیگه به این داستان بپردازم که این دفعه کاهشی تو کار نیست بلکه افزایشه اونم افزایش چشم گیره اعتماد به نفس کاذب ،که شده قاتل خاموش بعضی افراد سطحی نگر، قبل هرچی این داستانک رو که شدیدا ربط داره به موضوعمون بخونید تا عرض کنم :

اسمش یوسف بود. اما بخاطر انضباط و لفظ قلم حرف زدنش ما بهش می گفتیم جناب سرهنگ. دو سالی می شد که اسیر شده بود و با ما تو یک اردوگاه بود. بنده ی خدا چند بار افتاده بود به التماس که جان مادرتان این قدر به من نگویید جناب سرهنگ. کار دستم می دهید ها. اما تا می آمدیم تمرین کنیم که دیگر به او جناب سرهنگ نگوییم، باز از دهان یکی در می رفت و او دوباره می شد جناب سرهنگ.

تا اینکه یک روز در آسایشگاه باز شد و یک گله عراقی مسلح ریختند تو آسایشگاه و فرماندشان نعره زد: « سرهنگ یوسف، بیا بیرون!» یوسف انگار برق سه فاز ازش پریده باشد، پا شد و جلو رفت. فرمانده که درجه اش سرگرد بود گفت: «چشمم روشن. تو سرهنگ بودی و ما نمی دانستیم.» یوسف با خنده ای که نوعی گریه بود گفت: «اشتباه شده. من...»

ـحرف زیادی نباشه! ببرید این قشمار(مسخره) را!

تا آمدیم به خود بجنبیم یوسف را کت بسته بردند و دست ما بجایی نرسید. چند مدتی گذشت و ما از یوسف خبری نداشتیم و دل نگران او بودیم و به خودمان بد می گفتیم که شوخی شوخی کار دست آن بنده خدا دادیم.

چند ماه بعد یکی از بچه ها که به سختی بیمار شده بود و پس از هزار التماس و زاری کردن به عراقیها به بیمارستان برده بودند، پس از بهبودی برگشت اردوگاه. تا دیدیمش و خواستیم حالش را بپرسیم زد زیر خنده. چهار شاخ ماندیم که خدایا مریض رفت و دیوانه برگشت! که خنده خنده گفت: «بچه ها یوسف را دیدم!» همه از جا پریدیم:یوسف!

دست و پایش را شکسته بودند؟

فکش را هم پایین آورده بودند

جای سالم در بدنش بود؟
اصلاً زنده بود؟!

خندید و گفت: «صبر کنید. به همه سلام رساند و گفت که از همه تشکر کنم.»  فکر کنم چشمان همه اندازه ی یک نعلبکی گرد شد!

 آره. چون نانش تو روغنه. بردنش اردوگاه افسران ارشد. جاش خوب و راحته.

می خوره و می خوابه و زبان انگلیسی و آلمانی و فرانسه کار می کنه. می گفت بالاخره به ضرب و کتک عراقیها قبول کرده که سرهنگ است. و بعد از آن، کلی تحویلش گرفته اند و بهش می رسند.

یکی از بچه ها گفت: «بچه ها راستش من تیمسارم!»

اما این داستان اولش خوش بود  چون خبر اوردن  داش یوسف و فرستادن استخفارات جهت سین جیم های همراه با باتوم و اتاقهای فلزی برقی و .... اونجایی که هرچی داد میزد داداش یه خدا من سرهنگ نیستم، مگه تو کت کسی میرفت و بقیه داستان که بیخیالش

حالا داستان داستان حاج اقاها و مشتی ها و یه دونه های عالم مجازی خودمونه، یارو تا شابدالعظیم نرفته حاج اقا میبندن بهش ، اون یکی ابروهاش از ابروهای تازه عروسهای جزایر قناری باریک تره مشتی میشه، یارو دوتا ذکر گفته اون بالا مینویسه از عناوین جهان مرثیه خوان مارا بس، بگم از اون داداشمون که چهارتا قافیه رو چسیونده به هم تریپ مشفق کاشانی برداشته ، یا اون طرف هنوز احکام طهارت و بلد نیست یا اینکه یوهو اسم امام هفتم و ازش بپرسی قفل میکنه، درسهای اخلاقی اقا مجتبی تهرانی رو نقد میکنه و سنی شیعه میکنه ، اون یکی تعطیل با هزارتا التماس و خواهش با یه ذاکر اهل بیت مثلا حاج مصطفی فلانی عکس میندازه، پنج دقیقه بعد تو پستش میذاره مینویسه یه روز خوب، یه استراحت مشتی با مصطفی جون یوهویی و .... خلاصه  داستانی شده این شبکه های مجازی.

بابا از سرهنگ سرهنگی برمیاد، از سرباز سربازی ، یه سرباز تریپ سرهنگی برداره بنا به دلایلی که خودتون میدونید معاف کارت قرمز میشه.

بابا بیدار شیم ، اسمش روشه فضای مجازی، یعنی حقیقی نیس به خدا لایکت ده تا باشه یا ده هزارتا تو فضای حقیقی برات فرق نمیکنه، تعداد فالوینگ هات از فالورات کم تر باشه افتخار نیست.

بریم بگردیم دنبال اون چیزایی که تو عالم حقیقی نفسمونو بزرگ و الهی میکنه و گرنه اعتماد به نفس اینجوری کاذبه داداش کاذب.

و در اخر یک کلام اللهم فک کل اسیر

حسینی باشید ..... یا زهرا(س)

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/٦ ] [ ٦:۱٥ ‎ب.ظ ] [ علمدار ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
پيوندهای روزانه

صفحات اختصاصی
امکانات وب